اولین بوسه
غریب آمدی آشنارفتی.......!
دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست تا تو هستی ، زندگی آرام است
قلبم در انتظار لحظه باریدن باران است که با تو در زیر بارانی که همیشه باریدنش برایم آرزوست قدم بزنم تا باران بشوید ترس را از وجود من تا باران عاشقانه تر کند این لحظه ی عاشقانه ی من ... دیروز که کنارت بودم باران می بارید من زیباترین باران عمرم را با تو تجربه کرده ام....
الوسلام این منم مزاحمی که آشناست هزاردفعه این شماره را دلم گرفته است
ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست شماکه گفته اید پاسخ سلام واجب است
به ما که می رسد، حساب بنده هایتان جداست؟ الو.. ...
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟!؟
چراصدایتان نمی رسد ... کمی بلندتر صدای من چطور؟خوب وصاف و واضح و رساست؟؟؟ اگر اجازه می دهی برایت درد و دل کنم شنیده ام که گریه بر همه ی درد ها شفاست... دل مرا بخوان بسوی خود تا سبک شوم پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست الو مراببخش،باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ می زنم دوباره تا خدا خـــــــــــــــــــــــــــــــــداست
امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود 1روزی که هیچ وقت فراموش نمیشه روزی که تاآخرعمر تک تک ثانیه هاشو مرورمیکنم وپرمیشم از عشق.... ازآرامش.... خدایا، جزتوهیچکس ازدلم خبرنداره خودت به دل شکستم رحم کن خدایا، عشقمو ازم نگیر............
تاحالا شده تمام سرنوشتت به دقایق گره بخوره وزمان نگذره.... انقدر طولانی بشه که انگار توی تقدیرت چیزی جزانتظارنوشته نشده... اون وقته که نمیتونی درست نفس بکشی ومدام نفست تو سینت حبس میشه صبرت ازبین میره ودلت میخواد روی بلندترین کوه بایستی وداد بزنی خدایا من جزتو کسی رو ندارم.....خودت درستش کن چون فقط تو میتونی....من منتظرم که لبخند رضایتت زندگیمو بسازه ساعت۱۷:۳ این بهترین ساعت ودقیقه ی زندگیمه....... من چقدر خوشبختم خدایا ممنونم که هنوزم لیاقت نگاهتو دارم خدایامرسی که باهامی خدایا دوستت دارم خدایاعاشقتم خدایا خودمو به خودت سپردم خدایامیدونم حواست بهم هست پس کمکم کن.......من به بودنت توی تمام لحظه های زندگیم نیاز داریم چقدر امسال بهار زود به زمستونم اومده مگه نه عزیزم.....؟ یه شخصی از خیابون رد میشده ، میبینه یه بچه اصفهانی نشسته كنار خیابون
گریه میكنه. جلو میره و میگه چی شده عزیزم ، پسر بچه میگه سكه ۲۵ تومانی ام
را گم كرده ام. مرد میگه اینكه گریه نداره بیا این۲۵ تومانی مال تو! بچه
باز هم به گریه كردن ادامه میده مرد میپرسه دیگه چیه ؟ بچه میگه اگه
اون سكه را گم نكرده بودم الان ۵۰ تومن پول داشتم ....... خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد...... قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم. نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین. واقعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي؟؟؟؟ زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز…. وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش باید
بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن
میسوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من
گوش نمیکنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از
دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک … زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر میکنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟ شوهر به آرامی گفت : فقط میخواستم بدونی وقتی دارم رانندگی میکنم، چه بلائی سر من میاری.
سلام سلام یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود. ای رفته از برم! آنگاه که غرور کسي را له مي کني، چشمانم گریان است و دلم خون خدايا،شب چقدر خوب است وقتي مي توانم با توخلوت كنم و واژه هارا تا صبح بيدار نگه دارم.شب چقدر دراز است وقتي دلم براي تو تنگ است وهرچه نگاه ميكنم تو پشت پنجره نمي آيي... خدايا،ايمان دارم همه قطارهادرايستگاه توتوقف مي كنند،همه پرنده هابه سوي توبال مي زنند،وهمه دلها به نام تو مي تپد.... روز 21دي ماه64توفيق زيارت حضرت«فاطمه معصومه(ع)»رايافتم پس ازدعا وزيارت بسوي تهران رفتم ودرپادگان بلال حبشي ماندم. شب با حال ودلي خوش به خواب رفتيم درعالم روياشهيد حسن منصوري راملاقات كردم. خواستم بااودست بدهم ولي حسن خودرا كنار كشيدوگفت: بامن دست مده زيرااگردست دادي تورا باخود مي برم. باهرتلاشي بود دست اوراگرفتم وفشردم وناگهان ازخواب پريدم. باحال خوشترازقبل وبااميد به شهادت درراه خدا به تكليف خود ادامه ميدهم. تارسدآنروز كه من هم به سراي تو رسم.... منبع:دفترخاطرات شهيد حسين علي داوري هرچنددر پشت بيانم سخت بي تاب اند كاش فقط 1نفر فقط 1نفر تواين خونه حرف منو ميفهميد..... همين! قطاري به مقصد خدا مي رفت،لختي در ايستگاه دنيا توقف كردوپيامبرروبه جهانيان كرد وگفت:مقصد ما خداست،كيست كه با ماسفر كند؟كيست كه رنج وعشق توامان بخواهد؟كيست كه باور كند دنياايستگاهي است براي گذشتن؟ مسافراني كه پياده مي شدند بهشتي شدند.اما اندكي بازهم ماندند،قطار دوباره راه افتادوبهشت جا ماند.آنگاه خداروبه مسافرانش كرد وفرمود:درود برشما،رازمن همين بود آن كه مرامي خواهد درايستگاه بهشت هم پياده نخواهد شد. و آن هنگام که قطاربه ایستگاه آخررسیدذیگرنه قطاری بود ونه مسافری..... آخه خدا.... داره می بیندت...! استادازشاگردپرسید:چراوقتی مردم خشمگین هستند،صدایشان رابلندمیکنندوباوجوداینکه مقابل کنارشان قراردارد،سرهم دادمیکشند؟ این منم که تورا می خوانم نه پری قصه هستم در آفاق داستان و نه قاصدکی در یک قدمی تو من یک انسانم کسی که همواره به یاد توست سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم برای کفتران چاهی دانه میریزم و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم این تویی که مرا در تمام لحظات میبینی می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند که تو مهربانترین مهربانی پس آرام و گرم مینویسم دوستت دارم زن پاشومحکم روی گازفشاردادبایدسریع می رسد نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! صدای برخوردگلگیرماشین باسپرماشین روبه رویی... ماشین کاملانوبودوچندروزی بیشترنبودکه اونو تحویل گرفته بودند. چطوری بایدجریان تصادف وخسارت دیدن ماشین نوروبه همسرش توضیح میداد....خدایا...! بایدمدارکش روحاضرمی کرد.درحالی که ازیک پاکت قهوه ای رنگ بزگ مدارکش روبیرون می کشید تکه کاغذی ازتوی اون به زمین افتاد.روی اون باخطی کلفت وشتاب زده نوشته شده بود ...!عزیزم درصورت تصادف....یادت باشه که من تورودوست دارم نه ماشین رو زن آروم گرفت وبالبخندی ازماشین پیاده شد وقتی پیرهنمون بااتومیسوزه،قشنگترین ظرف کریستالمون میشکنه،دیوارهای خونه خط خطی میشه.... یادمون باشه هیچ کدوم ارزش شکستن دلی رونداره
تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست
قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست
گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست
آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست
من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...



ادامـ ـه مطلــ ـب



خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

![]()

سلام
من سلام كردما نبــــــــــــــــــود؟
اكشال نداره وب من هميشه سوت وكوره اينطوري بهتره هميشه خودم وخودت اينجا تنهاييم
باشمام ديگه
آره خودتو كه داري متن رو ميخوني!آره عزيز شما....
ميدونستي 24همين ماه تولدم بود؟ دقيقا روز اربعين خودمم نميخواستم چنين روزي به دنيا بيام ناخواسته بودم ازاين بابت ازهمه حضار عذرميخوام
هم دلم تبريك ميخواست هم نميخواست هم كلي هديه ميخواستم هم به روي خودم نمياوردم
اولين هديه رو پدرم بهم داد.صبح موقع خوردن صبحانه 1پاكت داد دستم توش رو نگاه كردم ديدم واويلــــــــــــــا همون كه ميخوام(پــــــــــــــــــول)
ديگه بعدش ازهيچ جا صدايي بلند نشد وهيچ خبري نبود تا بالاخره غروب بود كه دايي وزندايي جــــونم(مامان هاني)زنگ زدن وبهم تبريك گفتن
بازم خدارو شكركردم و1كم ذوق كردم
ولي بازم چشمم به اين گوشي سفيد شده بود
تازه فرداشم امتحان داشتم....
ديگه خلاصه نيمه هاي شب بود كه فروزان بهم پيام داد وتبريك گفت منم تشكركردم به خودم گفتم باران جون تولدت مبارك وخوابيدم![]()
صبح بلند شدم ديدم دختر خالم(فاطمه)پيام داده پيشاپيش تولدت مبارك.....
پيشا پيـــــــــــــــــــــش؟
بهش گفتم مرسي ولي 1خورده تاريخ انقضاش گذشته ها....گفت منظورم اين بود كه رفته رفته تولدت مبارك
ماهم قبول كرديم وديگه هيچ نگفتيم.پاشوديم رفتيم امتحان بديم ديدم غزل وفروزان وكمند منو درآغوش گرفتن وبوس بوس وتبريك ومنم كلي لبخند زدم وهديه هامو گرفتم
اومدم خونه ديگه خبري نبود تا پريشب كه رفته بودم چشم پزشكي....
توراه داشتيم ميومديم شوهرخواهرم برام 1كفش دوزكو1جفت ازاين گوسفند ناقلا هاي كوچولي خـيـــــــــلي نازخريد
رسيدم خونه ديگه هلاك شده بودم رفتم سريخچال ديدم واويلـــــــــــــــا1جعبه كيك اونجاست 
ديگه به روي خودم نياوردم ورفتم روي كاناپه نشستم ببينم كي مراسم شروع ميشه بلكه ماروهم دعوت كردن....داشتم ازذوق ميتركيدم
بالاخره آبجي بزرگه كيكوبرام آورد وشوهر خواهرم درحال ثبت وقايع بود
ومامانم درحال شيرشكلات ريختن ومنم براي خودم دست ميزدم ذوق ميكردم ديدم اي دل غافل شمع نداريم آبجيم رفت كبريت آورد تا اونوفوت كنم دلم شاد بشه كه موقع عكس گرفتن يادم رفت واصلا 1سال بزرگ نشدم وهنوزم همونطوري موندم....
ديدم 1دفعه شوهر خواهرم مثل اسلوموشن داره مياد طرفم بالاخره بهم رسيد وهديموداددستم منم بعد تشكرحمله كردم تا بازش كنم ديدم واويلـــــــــــــــــــــــا همون عينك دودي هست كه 1مدت دلم ميخواد...ديگه ازذوق تركيدم
...
آبجيمم بهم 1انگشترخيلي خوشگل هديه كردو تولدم باخوردن كيك وشيرشكلات به پايان رسيد
فقط قصدم ازاين نوشته اين بود كه به آبجي بزرگه وشوهرخواهرعزيزم بگم الان كه احتمالا دارين اين متن رو ميخونين تهران خونه ي خودتون هستين من اينجا توي اصفهانم...فقط بدونيد ازصميم قلب هردوتاتون رو مثل بچه هاي خودم دوست دارم...


وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه. این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره.
یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین.
بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و. . . خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون.
یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه. زنش گوشی رو برمیداره.
مرده میپرسه: ” اون گربه کره خر خونس؟”
زنش می گه آره. مرده میگه گوشی رو بده بهش، من گم شدم!!!!
من ناراضيم_من عصبانيم_من دلم گرفته_من حال وهواي گريه دارم_من تودلم پرغصه ست_من خستم
ولي
من لبخند ميزنم به همين سادگي......
زن و شوهری بعد از سالیانی دراز که از ازدواج شان می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند.
با هر کسی که می توانستند مشورت کردند ، اما نتیجه ای نداشت تا این که نزد کشیش شهرشان رفتند. پس از این که مشکلشان را به کشیش گفتند ، او در جواب آنها گفت :
ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما را شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد کرد. با وجود این من قصد دارم به رم برم و مدتی در آن جا اقامت داشته باشم ، قول می دهم وقتی که به واتیکان رفتم ، به طور حتم ، برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.
زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش آن جا را ترک کند، بازگشت و گفت :
من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شود و شما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در رم حدود ۱۵ سال به طول خواهد انجامید ، ولی قول می دهم وقتی برگشتم به دیدن شما بیایم.
15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت.
یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد ، یاد قولی افتاد که ۱۵ سال پیش به اون زوج جوان داده بود. تصمیم گرفت یک سری به آنها بزند ، پس به طرف خانه ی آنها راه افتاد. وقتی به محل اقامتشان رسید ، زنگ در را به صدا در آورد.
صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا را پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که سرانجام دعاهای این زوج اجابت شده و آنها صاحب فرزند شده اند.
وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه دید که از سروکول یکدیگر بالا می رفتند و همه جا را روی سرشان گذاشتند، وسط آن شلوغی و هرج و مرج هم مامان شان ایستاده بود.
کشیش گفت : فرزندم ! می بینم که دعاهایتان مستجاب شده…. حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به سبب این معجزه تبریک بگویم.
زن مایوسانه جواب داد : اون نیست… همین الان خونه را به مقصد رم ترک کرد.
کشیش گفت : شهر رم؟ برای چی رفته رم؟
زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی را که شما برای استجابت دعای ما روشن کردید ، خاموش کنه!!!

یک روز پر سکوت
برخاست بانگ زنگ
ناگاه در گشودم و دیدم نگاه تو
چون قطره ی شراب
در چشم من چکید
وز ماه روی تو
مهتاب ریخت در دل معشوقه پرورم
دیدم ستاده لطف خدا در برابرم
لرزیدم از شگفتی بیگاه آمدن
زیرا به هیچ روی
در باورم نبود تو بازآیی از درم.
در جامه ای سپیدتر از نور ماهتاب
با چهره ای گشاده تر از روی آفتاب
از در درآمدی
روی لبان مخملیت خنده ای شکفت
گفتم به خویشتن
«کامی که خواستم ز خدا، شد میسرم»
پرشد فضای خانه ام از عطر زلف تو
نرم و سبک به حالت پروانه ای سپید
با ناز بیشمار، نشستی کنار من
دست تو روی دست عطشناک من خزید
گفتی که: مهر خویشتن از من بریده ای؟
گفتم که: ای پری!
«گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر»
«آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟»
آنگاه با نیاز
در انتظار بوسه ی گرم لبان من
بستی دو چشم خویش
لب های ما به شوق و تمنا به هم رسید
شکر شراب بوسه ی تو بر لبم چکید
اشک امید بر سر مژگان ما نشست
خون نشاط در رگ لب های ما دوید
لب ها به کار بوسه، زبان مانده از سخن
بستی لبم به بوسه که دم بر نیاورم
ناگاه با شتاب
برخاستی چو شاخه ی نیلوفری سپید
نوشین لبت ز بوسه ی بسیار سیر شد
وآندم که می چکید نیاز از نگاه من
بر ساعت شتابگرت دیده دوختی
گفتی که: «دیر شد
دیگر ز بوسه بگذر و بگذار بگذرم»
با کاروان ناز
رفتی چنان نسیم و پریدی چو مرغ بخت
در لحظه ی وداع
تو دور می شدی ز شعاع نگاه من
اما نگاه من همه فریاد درد بود
آوار رنج بود که می ریخت بر سرم
هستم بر این امید که روز دگر رسد
ناگاه در گشایم و بینم تو آمدی
در جامه ای سپیدتر از نور ماهتاب
با چهره ای گشاده تر از روی آفتاب
آنگه نگاه گرم تو چون قطره ی شراب
در چشم من چکد
لب های ما به شوق و تمنا بهم رسد
اشک امید بر سر مژگان ما خزد
خون نشاط در رگ لب های ما دود
کاری کنی به بوسه که دم بر نیاورم
اما در این امید به خود گویم: ای دریغ
آیا شود که شاد کند بار دیگرم؟
این نیست باورم.

آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،
آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،
آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،
آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،
آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ،
مي خواهم بدانم،
دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني
تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟
. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند

دل من صاف است به زلالی آب
وچشمانم گریه می کنند مانند اسمان
دستانم خسته از پارو زدن
دیگر به چه امیدی زنده بمانم
وقتی در این دریای بیکران ساحلی پیدا نیست
آری
این دریای غم من است
غم های من پایان نخواهد یافت
... دلم شکســـت...
من نا امید نمی شوم و همچنان پارو
می زنم
چون خدا را دارم
خدای من
دل شکسته ی مرا ترمیم کن

خدايا وقتي با تو حرف مي زنم،دلم نميخواهد خورشيد در آسمان چهارم به خواب برود.عطرخوش تو در اتاقم مي پيچد،پرده ها به رقص در مي آيند،سقف اتاقم پرازستاره وفرشته مي شود ماه انقدر پايين مي آيد كه مي توان لمسش كرد.
خدايا،فقط تو مي تواني بي آنكه در را باز كني وارد قلبم بشوي ونام مقدس عشق راروي تك تك سلولهايم بنويسي.فقط تو مي تواني بي آنكه دست در گردن كلمات بيندازي رگهايم را پراز شعر كني....
خدايا،كاج ها وشمشادهاازمن شادترندوبنفشه هاونرگسهاازمن زيباتر.من هرروز لب باغچه مي روم وبه تك تك گنجشك ها وپروانه ها سلام ميكنم ودستم رابه تنه ي درختان وساقه ها مي كشم تاكمي سبز شوم.
مي شوددلم قرص باشد به تو وديگر نترسم ازعاقبت گناهم نترسم از غضبت نترسم از قهرت...
.
.
.
خدايا من كج رفتم.... الان گم شدم خدايا مي ترسم اينجا خيلي تاريكه خيلي وحشتناكه
بدون تو همش دارم گريه ميكنم دارم صدات ميزنم بيا دستمو بگير ببر.......
خدايا نوشته هامو شستم بااشكام ازته دلمه پاكه پاك
دلم براي روزاي با تو بودن تنگه براي روشنايي تا كي بايد اينجا باشم تا منو ببخشي؟بگو چيكار كنم؟
همه فكر ميكنن اشكام بخاطر چيز ديگست اما تو شاهدي نبودت داره آزارم ميده نميگم كه نيستي ميدونم كه هستي ولي شرم بهم اجازه نميده سرمو بالا كنم وبودنتو حس كنم خودت بهم بگو(سرتو بيار بالا من بخشيدمت)ومن بشم خوشبخت ترين دختر دنيا...
ميدونم مهربوني ميدونم دوستم داري ميدونم حواست بهم هست تا تو تاريكه زمين نخورم ميدونم صداي گريه هامو ميشنوي خدايا بيا دستمو بگير منوببربه روشنايي ديگه تنبيه بسه من قول ميدم.....


سر تا پاي خودم را كه خلاصه ميكنم، ميشوم قد يك كف دست خاك
كه ممكن بود يك تكه آجر باشد توي ديوار يك خانه
يا يك قلوه سنگ روي شانه يك كوه
يا مشتي سنگريزه، تهته اقيانوس؛
يا حتي خاك يك گلدان باشد؛ خاك همين گلدان پشت پنجره
يك كف دست خاك ممكن است هيچ وقت
هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه، خاك باقي بماند، فقط خاك
اما حالا يك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد
ببیند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد.
يك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود،
انتخاب كند، عوض بشود، تغيير كند
واي، خداي بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاك انتخاب شده هستم
همان خاكي كه با بقيه خاكها فرق ميكند
من آن خاكي هستم كه خدا از نفسش در آن دميده
من آن خاك قيمتيام
که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب کنم
وای بر من اگر همین طور خاك باقي بمانم
الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..
بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم
پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم
حالمــــان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه، هر روز کم کم مـی خوریم
آب مـــــی خـــواهم سرابم مــی دهند
عشـــــق می ورزم عـــذابم می دهند
خود نمیدانم کجا رفتــــم بـــــه خواب
از چه بیدارم نکــــــــردی آفــــــــتاب
خنـــــــجری بر قــــــلــب بیمارم زدند
بی گنـــــــــــاهی بــــودم و دارم زدند
دشنه ای نامــــــرد بـــــرپشتم نشست
از غم نامردمی، پــــشتم شـــــــکست
عشق آخر تیــــــشه زد بر ریـــشه ام
تیشـــــه زد بر ریـــــشه ی اندیشه ام
عشق اگر این است مرتـــــد می شوم
خوب اگر این است من بــــد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بــــس است
کافــرم دیگر مسلمانــــــی بــس است
در مـــــــیان خلق سر در گــــــم شدم
عاقبــت آلــــــوده ی مــــــردم شـــدم
بعد از این بــــا بی کسی خــو می کنم
هر چه در دل داشتــــم رو مــــی کـنم
احساس من را واژه هايم بر نمي تابند
ديرست كه مي خواهم بگويم سوختم در خويش
اما ازآن سان واژه هاي داغ ناياب اند
اينك در آغاز بلوغي تلخ وتاريخي
وقتي چشم اندازها گرداب گرداب اند
مي ايستم در شب ترين ايام يك شاعر
باخيل چشماني كه از وحشت نميخوابند
ميخواستم حرفي بگويم حرف را اما
احساس كردم واژه هايم در نمي يابند!!
پدرازكناراتاق پسرش رد ميشد باتعجب ديد كه رختخواب خلاف هميشه مرتب است وهمه چيزهايي كه روي زمين ريخته،جمع شده وسرجايش گذاشته اند.چشمش به پاكت نامه اي كه روي بالش گذاشته شده بودافتاد.روي پاكت نوشته شده بود«براي پدرم»
بانگراني وكنجكاوي پاكت رابازكرد.
پدرجان:الان كه داري اين نامه را ميخوانيدمن كيلومترها ازشمادورم،بااستيسي،دختري كه شما نميشناسيدودوست من است فراركرده ام.اودخترخوبي است ومن ميخواهم بااوازدواج كنم.مي دانم كه شما اوراقبول نمي كنيد،زيرا اوالنگوهاوگوشواره هاي زيادي به خودش آويزان ميكندوهمه جاي بدنش پرازخالكوبي است.اوچندسال ازمن بزرگتراست وماباهم خوشبخت خواهيم شد.اويك تريلي كنار جنگل دارد وباآن هيزم حمل ميكند،بنابراين مي تواند خرج مارابدهد.استيسي چشمان مرابه حقيقت هاي زيادي باز كرد،درواقع اين ماده به كسي صدمه نميزند.ماخودمان مزرعه اي را براي كشت وفروش آن انتخاب كرديم ميتوانيم از آن كوكايين واكستازي هم بگيريم.
درضمن دعا ميكنم علم آنقدرپيشرفت كند كه راهي براي درمان ايدزپيداشودتااستيسي هم حالش بهترشود،نگران نباش پدر من الان 15سالم است ومي دانم چطورازخودم مراقبت كنم.بالاخره يك روز به خانه بر ميگردم وشما ميتوانيد نوه هاي خود را ببينيد.
بعداز تحرير:پدرجان،هيچ كدام ازاين حرفهايي كه بالا نوشتم حقيقت ندارد،من خانه دوستم تام هستم.فقط ميخواستم ياد آوري كنم كه خيلي چيزهاي بدترازاين كارنامه مدرسه كه روي ميز تحريرگذاشتم وجود دارد!
دوستتان دارم وقتي وضع بهترشد ومن درامان بودم،تلفن كنيدبر ميگردم.

دربخشيدن خطاي ديگران مانند شب باش
درفروتني مانند زمين باش
درمهرودوستي مانندخورشيدباش
هنگام خشم وغضب مانند كوه باش
درسخاوت وكمك به ديگران مانند رود باش
درهماهنگي وكنارآمدن با ديگران مانند دريا باش
خودت باش همانگونه كه ميماني
![]()
سلام من برگشتم باكلي تاخير
آخه دستم بند بود
بندخيلي چيزا كه نذاشت بيام آپ كنم
اول خريد جهازبراي آبجي بزرگه
رفتن به شمال
رفتن به قم
ازهمه مهمترخريدن لباسم براي جشن آبجي بزرگه و....
ببينيد چقدرسرم شلوغ بود!
ولي راستشوبخواين قصد داشتم ديگه آپ نكنم به كل!ولي خوب نميشه ديگه
دلم براي آبجيم تنگ ميشه آخه خيلي باهم دوستيم....تفاوت سني چندانيم نداريم فقط3سال
داره ميره تهران...توي شلوغي توي آلودگي هوا توي ترافيك!
مگه اصفهان خودمون چه مشكلي داشت هم زيبا هم خلوت هم هواي سالم تر هم كلاس بالاتر!
البته تاچندسال ديگه برميگردن اصفهان ولي چه فايده
كـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو تا چند سال ديگه شايد اون بياد اصفهان ولي من ديگه نباشم
منظورخاصي نداشتم دانشگاهمو ميگم

چقدردارم تنها ميشم!خيلي خستم نميدونم شرايط سنيم اينطوريه يا كلا آدم افسرده اي هستم
اشكم درست لبه چشمامه كافيه فقط اراده كنم واسه هر چيزي گريه ميكنم
ولي واقعامن دختر نازك نارنجي هستم يا حق دارم ناراحت باشم؟البته شماكه نميتونيدقضاوت كنيد
چون از چيزي خبر نداريد!ولي بازم خداروشكرروحيم كاملا تضعيف نشده وهنوزم فضاي خونه با صداي
من پرميشه...كاش ميشد تمام روزهاي تنهاييمو اينجابنويسم تاهمه بدونن چراانقدرغمگينم
برام دعا كنيد هيچ چيز به اندازه دعا حالمو خوب نميكنه
به قول دوستم(فروزان)دعاكنيد خدابهم عقل بده بلكه آدم شدم
خدايا...
نه ميتوان ازتودل كند
نه ميشود ازتو جداشد....
اسم تمام بيقراري هاي دلم را ميگذارم
مصلحت!
گاهی می افتد توی فنجان دل ما !
حل می شود آرام آرام ... بی آنکه اصلا ما بفهمیم و روحمان سر میکشد آن را ...!
آن چای شیرین را ... شیطان زهرآگین دیرین را !!!
آنوقت او خون می شود در خانه تن ...
می چرخد و می گردد . می ماند آنجا ... او می شود " من " !!!
"ای آنکه داروخانه ات هر موقع باز است ... من ناخوشم ، داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید ... اما بگو ...
کی میرود این درد و کی درمان می آید ؟!

پيامبر گفت:اينجا بهشت است مسافران بهشتي پياده شوند.امااينجا ايستگاه آخر نيست!
اگه کسی روکه دوست داشته باشی وقتی نگاهش میکنی دوست داری قشنگ ببیندت!
خودتومرتب وآراسته میکنی...!
توخدارودوست نداری؟
پس:
زشت حرف نزن!خداداره می بیندت...
فکربدنکن!
خداداره می بیندت.....
دادنکش!
خداداره می بیندت....
بی انصافی نکن!
خداداره می بیندت......
هیچ وقت به خداپشت نکن!
شاگردان هرکدام جوابی دادنداماهیچ یک ازپاسخ هااستادراراضی نکرد.
سرانجام اوچنین پاسخ داد:هنگامی که دونفرازهم عصبانی هستند،قلبهایشان ازیکدیگرفاصله می گیرد.آنهابرای اینکه فاصله راجبران کنند مجبورند که دادبزنند.
هرچه میزان عصبانیت وخشم بیشترباشد،این فاصله بیشتراست وآنهابایدصدایشان رابلندترکنند.
سپس استادپرسید:هنگامی که دونفرعاشق یکدیگرباشند ،چه اتفاقی می افتد؟
آنهاسرهم دادنمی زنندبلکه خیلی به آرامی باهم صحبت میکنند.چون قلبهایشان خیلی بهم نزدیک است.
استادادامه داد:هنگامی که عشقشان به یکدیگربیشترشد،چه اتفاقی میوفتد؟آنهاحتی حرف های معمولی هم باهم نمی زنندوفقط درگوش هم نجوامی کنندوعشقشان بازهم به یکدیگر بیشترمی شود.
سرانجام حتی ازنجواکردن هم بی نیازمی شوند وفقط به یکدیگرنگاه میکنند.این هنگامی است که دیگرهیچ فاصله ای بین قلبهای آنهاباقی نمی ماند.

روزقسمت بود.خداهستی راقسمت میکرد.
خداگفت :چیزی ازمن بخواهیدهرچه که باشد،شماراخواهم داد.
سهمتان راازهستی طلب کنید،زیراخدابسیاربخشنده است.
وهرکه آمدچیزی خواست یکی بالی برای پریدن ودیگری پایی برای دویدن یکی جثه ای بزرگ خواست وآن یکی چشمانی تیز.یکی دریاراانتخاب کردودیگری آسمان را
دراین میان کرم کوچکی جلوآمد وبه خداگفت:من چیز زیادی ازهستی نمیخواهم
نه چشمانی تیزنه جثه ای بزرگ نه بالی نه پایی نه آسمان ونه دریا.
تنهاکمی ازخودت،تنهاکمی ازخودت به من بده......
وخداکمی نوربه اوداد.نام اوکرم شب تاب شد.
خداوندگفت آنکه نوری باخوددارد بزرگ است.حتی اگربه قدرذره ای باشد.
توحالاهمان خورشیدی که گاهی،زیربرگ کوچک پنهان می شوی.
وبه دیگران گفت:کاش می دانستیدکه این کرم کوچک بهترین راخواست.
زیراکه ازخداجزخدانبایدخواست.
هزاران سال است که اومی تابد....روی دامن هستی می تابد.وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است.
وکسی نمی داندکه این همان چراغی است که روزی
خداوندبه کرم کوچک بخشیده است.


| Design By KhanOomi |

